حكيم زجاجى

132

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

بشد سمره نزديك آن نامدار * فزون بود با او ز سيصد سوار 30 كه حجاج شومش فرستاده بود * به نزديك مطرف كه آزاده بود به دو مطرف نامبردار گفت * نخواهم ز تو مذهب خود نهفت چو آن مذهب خود براو عرض كرد * پذيرفت آن دعوت آزادمرد بشد پيش حجاج گردن‌فراز * ز مطرف سخن‌ها همه گفت باز سرافراز مطرف به كردار باد * سوى شهر همدان روان گشت « 1 » شاد 35 برادرش حمزه در آن شهر بود * ز هر دانشى پيش او بهر بود به مطرف چنين گفت كز من مگرد * مبادا كه از من برآرند گرد به قم رفت مطرف از آن جايگاه * غلامى بدش عاقل و نيك‌خواه به همدان فرستاد او را به شب * به نزد برادر امير عرب ز حمزه درم خواست ، تير و كمان * بدادش همه مرد نيكوگمان 40 سرافراز مطرف چو انديشه كرد * به قم باز دعوت‌گرى پيشه كرد همه اهل قم راه مطرف گرفت * ز خاك زمين راه رف‌رف گرفت ز كاشان بزرگان فراز آمدند * به يارى بر رزم‌ساز آمدند ز شهر مداين اميرى برش * بيامد ببوسيد دست و سرش چهل مرد با نامور يار بود * دلير و سرافراز و هشيار بود 45 جوان‌بخت مطرف‌گو نيك‌پى * رسولى فرستاد رفتى « 2 » به رى بَر والى رى ، سويد طفيل ( ؟ ) * كه بد نام بابش گزين سرجبيل « 3 » ( ؟ ) بكير ابن هارون دوم نامدار * ز خويشان مطرف بد آن كامكار چو نامه بخواندند آن هر دو مير * برفتند نزديك مطرف چو تير ببردند با خويش بىمر سپاه * قوىحال شد مطرف كينه‌خواه 50 اميرى بد [ ى ] در سپاهان سراك ( ؟ ) * سپه‌دار و لشكركش و بيمناك فرستاد نزديك حجاج مرد * ز مطرف ورا زود آگاه كرد كه در قم و كاشان قوىحال شد * چو طاو [ و ] س نر با پر و بال شد مدد خواهم از تو در اين كار من * كه هستم در اين شهر بىيار من

--> ( 1 ) كرد ( 2 ) رفتم ( 3 ) شايد ابو جبيله